فانسقه

۴ مطلب با موضوع «هر شب محرم :: انشا هفته» ثبت شده است

سیاه وسفید


       سیاه و سفید دو رنگ بسیار مغرور در دنیای رنگ ها هستند.این دو رنگ می خواهند در هر جایی باشند خود را نمایان سازند.

         سفید رنگ خدای خوبی ها و سیاه رنگ خدای بدی هاست. وقتی این دو رنگ در کنار یکدیگر قرار می گیرند تقابل دو خدای اهورامزدا و اهریمن تصویری زیبا را به وجود می آورد.

    در آسمان شب خای تاریکی آسمان را در سلطه ی خود گرفته ام به هر حال دانه های ریز سفید که سوسو پی کنند باز یاد خدای خوبی هارا در دل ها زنده می سازد.در شب های مهتابی اگر چه اهریمن سلطان آسمان است اما همان سیاهی اش باعث شده تا رنگ خدای خوبی ها بیش تر به چشم بیاید و ماه می شود خورشید شب اما خورشیدی بار رنگ خدایی.اما گاهی ابری می آید و جلوی ماه تابان را که در دل سیاهی ها است می گیرد.

     حال روز دنیای ما حال روز همان زمینی است  که آسمانش ابری است و خدا می داند که کی می خواهد ماه از پشت ابر در بیاید. ولی آن  مداح می گفت:(همیشه ماه پشت ابر نمیمونه.) 

      ای ماه ز پشت ابر ها هزار و چهارصد و اندی سال ابری بودن برای این آسمان کافی نبود.بیا و به آسمان شهر ما نور خدایی خود را ببخش.

۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

شقایق های خون آلود

سلام. این مطلب دوست عزیزم موسی الرضا عوضوردی که یکی از بهترین نویسنده هایی که من می شناسم.


استفاده کنید. 



متن موسی

 شقایق های خون آلود اینبار در فرسنگ ها آن طرف تر از جایی که با آن مالوف شده اند به پا خواسته اند ،راهیان کربلا امروز همانطور که از بطن مردمانشان برخواسته اند پا بر دفاع گذاشته اند، آنها از مرگ نمیترسند چون تقدیر خود در آسمان بسته اند امروز از سوریه ،از زینبیه ،فریاد هل من ناصر می آید و چه خوش آنان که شنیدند 

امروز برادران دیگری میروند تا سیلی تکرار نشود،تا کوچه تکرار نشود،تا در و میخ... 

آنها خو گرفتگان زهرایند،همان زهرای مرضیه که بر همگان نشان داد که در راه اسلام باید از جان گذر کرد،باید فرزند درشکم دهی ولی ،ولی ات را پاسبان باشی تا از گزند اهریمن دور باشد 

این است فطرت فاطمی ،و اینان اند آن فاطمیون،دشمن دانست که نمیتواند با آهن بر ایمان ما غلبه کند ولی جز این طریق ندید 

و فاطمیون درک کردند که اگر ما بترسم کارمان تمام است ،و آنان این را نشان دادند که فرزندان افغان فاطمه(س) جز از گناهان خود نمی ترسند،پس جان در دستی و اسلحه به دست دیگر داده و به استقبال سرب رفتند 

برخیز ای چاووش شهر عشق برخیز غسل زیارت کن ز نهر عشق برخیز    بربند مهمل را و برپا کن علم را 

آواز ده آواز عشاق حرم را    هر سر که سودای کربلا دارد بیادید        هرکس هوای کربلا دارد بیاید 



۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

فاطمیه مقدمه عاشورا

سلام. این مطلب دوست عزیزم مصطفی موحدی که یکی از بهترین نویسنده هایی که من می شناسم.




 بسم رب فاطمیون 

موضوع:فاطمیه مقدمه ی عاشورا 

        پای نیزه ها   پراز جویچه های خون بود.جویچه هایی که هرکدام به سویی روان بودن   وانگار میخواستن خودشان را به  باعث وبانی   ومقصرین این  واقعه برسانند. یکی از آن ها  توجه  من رابه خودجلب کرد وآن  باریکه ی خونی بودکه برخلاف بقیه  به سمت  مدینه جاری بود.انگار میخواست  پرده از رازی بردارد.پیگیرش شدم  به نزدیکی های شهرکه رسیدم   متوجه   شدم که به   باریکه ی  خون دیگری وصل میشود .خونی که ازمسجدکوفه ومهرابش که معراج امیرالمومنین  علی بن  ابی طالب(ع)بود سرچشمه میگرفت.راهم را دوباره ادامه دادم دیدم که  خون ها  ازکوچه ای تنگ وباریک میگذرند کوچه ای که هنوزهم صدای آن سیلی  را باخوددارد.درانتهای کوچه به خانه ای میرسم که چهارچوب   درش هنوزهم سیاه است و بوی دود  میدهد.دودی که  حاصل آتشی است که جرقه اش درسقیفه بنی سعاده زده شد و هیزمش ازباغ  فدک آورده شده بود.دررا بازمیکنم خدامیداند آن شب بین  در  و  دیوار  چه گذشت.تنها دلیلشان هم این بودکه  اهل خانه خارجی بودند همانند کاروان اسرای کربلا.درآن شب  یاس نبوی راپرپر کردند زیرا  باورداشتند برضد دین وولایت خروج کرده آخرش هم گفتند :به مرگ جاهلیت مرد چراکه امام زمانش را نشناخت. چه حرف خنده داری مگر آنها نمی دیدند ونمی دانستندکه  در  دامان او مردانی مثل  حسن وحسین(ع)  پرورش یافتند.آنها این باور خودرا تا عاشورا حفظ کردندو فرزند یادگار پیامبرشان راکه به گفته خودایشان پاره تنش بود  رادر کربلا به جرم خروج ازدین ومرتدشدن به شهادت رساندندوخانواده اش را اسیرکردند. 

آن شب بهانه  وتوجیه ای بود برای ظهرعاشورا. 


۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

داستان یک مسئولیت بزرگ

یک ماه پیش دم غروب تلفن همراهم شروع به زنگ زدن کرد.آقا محسن بود می گفت یک صحبت هایی برای نشریه دارم.منم از خدا خواسته گفتم همین الان میام و سریع از خونه بیرون زدم.توی مسیر از خونه تا دفتر با خودم می گفتم:(ای بابا باز چه دست گلی به آب دادم که باهام کار دارن اون هم تنهایی.)کسی دفتر نبود ومجبور شدیم که به حجره بریم.حجره طبق معمول شلوغ بود  به طوری که جای سوزن که چه عرض کنم به هر حال بماند. از حرف های آقا محسن می شد فهمید که یک چند کیلوی اضاف کردم (منظورم این که به بار مسئولیت هام چند کلیویی اضافه  شده!روز های اول توی افق های دور محو بودم ه یک هفته بعد فرار شده که اون بارها رو بکشم (منظورم مسئولیت رو انجام بدم).روز جمعه بعد از اذان و نماز جلسه رو گرفتیم.لابه لای صحبت ها آقا محسن با هر روشی که بود مدیریت کردن رو بهم یاد می داد.نشریه قرار بود که کاملاً با نمایشگاه منطبق باشه از ورودی تا خود به خروجی(شاید هم اون طرف تر،خدا رو چه دیدی)فکر می کردم که نویسنده ها مثل خودم به قول خارجی ها (on time)هستند یعنی کار هاشون به موقع است.

البته به جز تک و توکی از بچه ها باید به بقیه اصطلاحا سیخ میزدم. خلاصه بعد از جلسه نقد که خیلی هم سازنده بود و بیشتر متن ها فوق العاده بود(اگر یک حرف راست گفته باشم همینه)نشریه کامل شد و الآن من هم سر کلاس دینی هستم و آخرین متن نشریه رو می نویسم.

۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki