فانسقه

شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ق.ظ mohamad khaki
رفقای قدیمی

رفقای قدیمی

صبر و ظفر رفقای قدیمند.

در اثر صبر نوبت ظفر خواهد شد.

۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohamad khaki

اطلاعیه ترحیم

     امروز پدر بهترین و قدیمی ترین دوستم را دفن کردند 

         

                        شادی روح بزرگ و پاکش صلوات

۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohamad khaki
جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۵ ق.ظ mohamad khaki
میثم

میثم

                  میثم صدای ماست

۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۷:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohamad khaki
جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۲ ق.ظ mohamad khaki
ادا در می آوریم

ادا در می آوریم

برلب دعای ندبه ودل غرق شهوت است!
این #انتـظار نیست ادا درمی آوریـم...!

۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۷:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohamad khaki
جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ق.ظ mohamad khaki
از کجا سراغت را بگیرم

از کجا سراغت را بگیرم

سهراب راست می گفت
قایقی باید ساخت
باید انداخت به آب

اما از کجا سراغ ات را بگیرم؟

۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۷:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohamad khaki
جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۷ ق.ظ mohamad khaki
ای کاش

ای کاش

ای کاش پادشاه ، نظر بر گدا کند

من را مسافر حرم کربلا کند

۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۷:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohamad khaki
جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۶ ق.ظ mohamad khaki
از تمام هیاهوی این دنیا

از تمام هیاهوی این دنیا


از تمام هیاهوی این دنیا
تنها پنجره ای می خواهم
که سال ها در انتظار تو
بر شیشه های مه گرفته اش آه بکشم ... !

۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۷:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohamad khaki

ترس

نمی دانم تا به حال درباره ی ترس فکرکرده اید یا نه.

     هرکسی ترسی در درون خود دارد ترس از ارتفاع،ترس از تاریکی..... و بالاترین و بهترین نوع ترس که با این ترس انسان به بالا ترین درجات می تواند برسد ،ترس از خداست اگر این ترس واقع بینانه باشد. اما ما انسان ها در هر زمانی از زندگی مان یک ترس به سراغمان می آیدو یا خودمان فرد آن را به وجود می آوریم.در کودکی می تواند ترس از سبیل بابا یا ترس از تاریکی باشد.وقتی انسان بزرگ تر می شود و پا در زندگی اجتماعی می گذارد،ترس هایش هم عوض می شود وقتی مدرسه می رود از معلم و مدیر و امتحان ترس دارد و وقتی تشکیل زندگی می دهد ترس از بیکاری و ترس از تنهایی به او دست می دهد و بیش تر ما انسان ها وقتی سن مان از پنجاه می گذرد،ترس از خدا در دلمان سوسو می کند و در پیری می شویم پرهیزگار.

انسان واقعی و مخلص خدا در هر موقعیتی از زندگی اش ترس از خدا دارد.

در جوانی پاک زیستن شیوه ی پیغمبریست     ور نه هر گبری به پیری می شود پرهیزگار             

۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
mohamad khaki
يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۰۳ ق.ظ mohamad khaki
اطلاعیه

اطلاعیه

#طنز

بسمه تعالی
:بسمه تعالی

مراسم وداع با ایام خوشی و استراحت و تعطیلات نوروزی




زمان :یکشنبه بعد از نماز مغرب و عشا تا نماز صبح روز دوشنبه
مداح و سخنران
کلیه دانشجویان و دانش آموزان معلمان و کارمندان
دم نوحه :مکن ای صبح طلوع
مکن ای صبح طلوع☹:cry::cry:

لطفا اطلاع‌رسانی کنید
۱۳ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۰۳ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
mohamad khaki
يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۵۶ ق.ظ mohamad khaki
آرزو

آرزو

#انتظار

رغایب نام دیگر توست....

کاش لااقل یک شب در سال تو را

آرزو می کردیم....

برگرد کامل ترین آرزو!

۱۳ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۵۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
mohamad khaki
يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۵۲ ق.ظ mohamad khaki
نام تو

نام تو

#انتظار

نام تو 

هر روز

برای پرواز تا بی نهایت

کافی ست....

کوچی تا بهار ترین دیار

۱۳ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۵۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
mohamad khaki
يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۴۹ ق.ظ mohamad khaki
گلستان دهم

گلستان دهم

#تسلیت

بهار امسال پر شکوفه آمد

اما..

گلستان دهمش داغ دار است!

۱۳ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۴۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki
يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۴۷ ق.ظ mohamad khaki
شبیه شاخه ی تردی

شبیه شاخه ی تردی

شبیه شاخه تردی

من از تو سنگینم

من از تو سرشارم

شکوفه باش و بدم!

پرنده باش و بخوان!

هوای قلب مرا 

تازه کن بهاری کن...!

مژگان عباسلو

۱۳ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۴۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki
يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۴۲ ق.ظ mohamad khaki
چه قدر ابعاد آمدنت عجیب است

چه قدر ابعاد آمدنت عجیب است

دلم تنگ است!

اما هنوز تو هنوز نیامده ای.

چه قدر ابعاد بودنت عجیب است!

۱۳ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۴۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
mohamad khaki
يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ mohamad khaki
احسن الحال

احسن الحال

احسن الحال یعنی چه؟

در نظرات خود احسن الحال خود را به ما معرفی کنید.

۱۳ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohamad khaki
چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ mohamad khaki
آقا برگرد

آقا برگرد

یک اصطلاح نسبتا اشتباهی افتاده داخل بچه مذهبی و مداحا.
داخل دعا هاشون و داخل نوحه هاشون می گن "آقا بیا".
آقا که برای اولین بار نیست که می خاد بیاد.
باید بگیم"آقا برگرد"
چون همین امثال ماها بودن که گذاشت آقا بره.
            




                     آقا برگرد




۰۹ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
mohamad khaki
چهارشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۵۴ ق.ظ mohamad khaki
آقا رضایم

آقا رضایم

متن پایین اثر استاد حاج حسینی است.

جایی برای من نگهدارید لطفا
این خسته را در جاده مگذارید لطفا

آقا! رضا هستم... رضا... این اسم را هم
در آخر فهرست بشمارید لطفا

فرقی ندارد بوفه یا قدری جلوتر
جایی کنار پنجره دارید؟!! لطفا...

ای پنجره! ای چشم های خیره! ای ابر!
بغضم نفس گیر است... می بارید لطفا؟!

من خسته ام... خود را به روی دوش دارم
این بار را از شانه بردارید لطفا

دنیا اگر دنیای عاقل هاست... مردم!
اصلا مرا دیوانه پندارید لطفا

...
گلدسته ای دیدم... گمانم مقصد اینجاست
آقای راننده! نگهدارید لطفا
                                                           

رضا حاج حسینی

۰۲ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۵۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki
چهارشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ق.ظ mohamad khaki
در تنگ انتظار

در تنگ انتظار

    تو نوروز منی

من ماهیب تو 

در تنگ انتظار قرمز شدم

از بس نیامدی

fanosgraphy@

۰۲ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۴۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki
سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۰۲ ب.ظ mohamad khaki
مادر

مادر


نُه ماه، من ماهی و تو دریای من بودی
نُه ماه، اصلا تو همه دنیای من بودی

من سالها از چشمه ی حلم تو نوشیدم
تو کوه بودی... وادی سینای من بودی

وقتی دو سالم بود... نه! نه! تا همین حالا
من راه می رفتم ولی تو پای من بودی

من لال بودم... حرف را از چشم میخواندی
من کور بودم... دیده ی بینای من بودی

هر جا خطر حس کردم آغوشت پناهم داد
ای ماه! تو آرامش شب های من بودی

از پله های زندگی بالا که می رفتم
هر بار تو بالاتر از بالای من بودی

... آیا وکیلم؟!!
از تو پرسیدم: "اجازه هست؟!" 
خندیدی و دلگرمی امضای من بودی

من هر چه دارم را، به تو یک عمر مدیونم
مادر! چه می کردی اگر تو جای من بودی؟!

...
زهرا اگر زیباترین الگوی مادرهاست
مادر! تو زهرایی ترین زهرای من بودی

رضا حاج حسینی

                                                                               

۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

ما عاشق شما شدیم و شما مادر ما

      همه چیز زیر سر شماست

ماجرا از آن جایی شروع شد که شما به دنیا آمدید.....


و رشته ی تسبیح دل ما گره خورد به رشته های چادر شما........

ما عاشق شما شدیم و شما مادر ما

سلام حضرت مادر

امروز شما برای ظهور دعا کنید

ما آمین بگوییم.

۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki
سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۵۱ ب.ظ mohamad khaki
ای امام زمان

ای امام زمان

                    به ذکر خیر فروردین لطفت

تمام غنچه های گل دهان باد

۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

و عید امسال




       امسال 

هشتمین سین سفره ی ما 

سلام بر توست

سلام بر تو ای بهار زندگانی

۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۴۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

سال نو و جای خالی یک نفر

۳۰ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

سال نو جای خالی یک نفر

ان شاءالله امسال یه کاری کنیم وقتی تقویم سال بعد را باز می کنیم



یه تعطیلی رسمی دیگه بهش اضافه شده باشه:



اولین سالگرد ظهور حضرت مهدی (علیه السّلام) – تعطیل



۳۰ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

آفتاب مشرق و مغرب

نتیجه تصویری برای فانوس گرافی حضرت فاطمه

۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۴۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

سیاه وسفید


       سیاه و سفید دو رنگ بسیار مغرور در دنیای رنگ ها هستند.این دو رنگ می خواهند در هر جایی باشند خود را نمایان سازند.

         سفید رنگ خدای خوبی ها و سیاه رنگ خدای بدی هاست. وقتی این دو رنگ در کنار یکدیگر قرار می گیرند تقابل دو خدای اهورامزدا و اهریمن تصویری زیبا را به وجود می آورد.

    در آسمان شب خای تاریکی آسمان را در سلطه ی خود گرفته ام به هر حال دانه های ریز سفید که سوسو پی کنند باز یاد خدای خوبی هارا در دل ها زنده می سازد.در شب های مهتابی اگر چه اهریمن سلطان آسمان است اما همان سیاهی اش باعث شده تا رنگ خدای خوبی ها بیش تر به چشم بیاید و ماه می شود خورشید شب اما خورشیدی بار رنگ خدایی.اما گاهی ابری می آید و جلوی ماه تابان را که در دل سیاهی ها است می گیرد.

     حال روز دنیای ما حال روز همان زمینی است  که آسمانش ابری است و خدا می داند که کی می خواهد ماه از پشت ابر در بیاید. ولی آن  مداح می گفت:(همیشه ماه پشت ابر نمیمونه.) 

      ای ماه ز پشت ابر ها هزار و چهارصد و اندی سال ابری بودن برای این آسمان کافی نبود.بیا و به آسمان شهر ما نور خدایی خود را ببخش.

۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

شقایق های خون آلود

سلام. این مطلب دوست عزیزم موسی الرضا عوضوردی که یکی از بهترین نویسنده هایی که من می شناسم.


استفاده کنید. 



متن موسی

 شقایق های خون آلود اینبار در فرسنگ ها آن طرف تر از جایی که با آن مالوف شده اند به پا خواسته اند ،راهیان کربلا امروز همانطور که از بطن مردمانشان برخواسته اند پا بر دفاع گذاشته اند، آنها از مرگ نمیترسند چون تقدیر خود در آسمان بسته اند امروز از سوریه ،از زینبیه ،فریاد هل من ناصر می آید و چه خوش آنان که شنیدند 

امروز برادران دیگری میروند تا سیلی تکرار نشود،تا کوچه تکرار نشود،تا در و میخ... 

آنها خو گرفتگان زهرایند،همان زهرای مرضیه که بر همگان نشان داد که در راه اسلام باید از جان گذر کرد،باید فرزند درشکم دهی ولی ،ولی ات را پاسبان باشی تا از گزند اهریمن دور باشد 

این است فطرت فاطمی ،و اینان اند آن فاطمیون،دشمن دانست که نمیتواند با آهن بر ایمان ما غلبه کند ولی جز این طریق ندید 

و فاطمیون درک کردند که اگر ما بترسم کارمان تمام است ،و آنان این را نشان دادند که فرزندان افغان فاطمه(س) جز از گناهان خود نمی ترسند،پس جان در دستی و اسلحه به دست دیگر داده و به استقبال سرب رفتند 

برخیز ای چاووش شهر عشق برخیز غسل زیارت کن ز نهر عشق برخیز    بربند مهمل را و برپا کن علم را 

آواز ده آواز عشاق حرم را    هر سر که سودای کربلا دارد بیادید        هرکس هوای کربلا دارد بیاید 



۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

فاطمیه مقدمه عاشورا

سلام. این مطلب دوست عزیزم مصطفی موحدی که یکی از بهترین نویسنده هایی که من می شناسم.




 بسم رب فاطمیون 

موضوع:فاطمیه مقدمه ی عاشورا 

        پای نیزه ها   پراز جویچه های خون بود.جویچه هایی که هرکدام به سویی روان بودن   وانگار میخواستن خودشان را به  باعث وبانی   ومقصرین این  واقعه برسانند. یکی از آن ها  توجه  من رابه خودجلب کرد وآن  باریکه ی خونی بودکه برخلاف بقیه  به سمت  مدینه جاری بود.انگار میخواست  پرده از رازی بردارد.پیگیرش شدم  به نزدیکی های شهرکه رسیدم   متوجه   شدم که به   باریکه ی  خون دیگری وصل میشود .خونی که ازمسجدکوفه ومهرابش که معراج امیرالمومنین  علی بن  ابی طالب(ع)بود سرچشمه میگرفت.راهم را دوباره ادامه دادم دیدم که  خون ها  ازکوچه ای تنگ وباریک میگذرند کوچه ای که هنوزهم صدای آن سیلی  را باخوددارد.درانتهای کوچه به خانه ای میرسم که چهارچوب   درش هنوزهم سیاه است و بوی دود  میدهد.دودی که  حاصل آتشی است که جرقه اش درسقیفه بنی سعاده زده شد و هیزمش ازباغ  فدک آورده شده بود.دررا بازمیکنم خدامیداند آن شب بین  در  و  دیوار  چه گذشت.تنها دلیلشان هم این بودکه  اهل خانه خارجی بودند همانند کاروان اسرای کربلا.درآن شب  یاس نبوی راپرپر کردند زیرا  باورداشتند برضد دین وولایت خروج کرده آخرش هم گفتند :به مرگ جاهلیت مرد چراکه امام زمانش را نشناخت. چه حرف خنده داری مگر آنها نمی دیدند ونمی دانستندکه  در  دامان او مردانی مثل  حسن وحسین(ع)  پرورش یافتند.آنها این باور خودرا تا عاشورا حفظ کردندو فرزند یادگار پیامبرشان راکه به گفته خودایشان پاره تنش بود  رادر کربلا به جرم خروج ازدین ومرتدشدن به شهادت رساندندوخانواده اش را اسیرکردند. 

آن شب بهانه  وتوجیه ای بود برای ظهرعاشورا. 


۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

داستان یک مسئولیت بزرگ

یک ماه پیش دم غروب تلفن همراهم شروع به زنگ زدن کرد.آقا محسن بود می گفت یک صحبت هایی برای نشریه دارم.منم از خدا خواسته گفتم همین الان میام و سریع از خونه بیرون زدم.توی مسیر از خونه تا دفتر با خودم می گفتم:(ای بابا باز چه دست گلی به آب دادم که باهام کار دارن اون هم تنهایی.)کسی دفتر نبود ومجبور شدیم که به حجره بریم.حجره طبق معمول شلوغ بود  به طوری که جای سوزن که چه عرض کنم به هر حال بماند. از حرف های آقا محسن می شد فهمید که یک چند کیلوی اضاف کردم (منظورم این که به بار مسئولیت هام چند کلیویی اضافه  شده!روز های اول توی افق های دور محو بودم ه یک هفته بعد فرار شده که اون بارها رو بکشم (منظورم مسئولیت رو انجام بدم).روز جمعه بعد از اذان و نماز جلسه رو گرفتیم.لابه لای صحبت ها آقا محسن با هر روشی که بود مدیریت کردن رو بهم یاد می داد.نشریه قرار بود که کاملاً با نمایشگاه منطبق باشه از ورودی تا خود به خروجی(شاید هم اون طرف تر،خدا رو چه دیدی)فکر می کردم که نویسنده ها مثل خودم به قول خارجی ها (on time)هستند یعنی کار هاشون به موقع است.

البته به جز تک و توکی از بچه ها باید به بقیه اصطلاحا سیخ میزدم. خلاصه بعد از جلسه نقد که خیلی هم سازنده بود و بیشتر متن ها فوق العاده بود(اگر یک حرف راست گفته باشم همینه)نشریه کامل شد و الآن من هم سر کلاس دینی هستم و آخرین متن نشریه رو می نویسم.

۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

مرکب بی سوار(شب دهم)

بسم الله الرحمن الرحیم

هنوز بر دل اهل بیت پیامبر(ص) داغ از دست دادن دومین خورشید سنگینی می کرد که باز مردم آن زمان،امام زمانشان را شهید کردند وکهکشانی از خون را در دشت کربلا به راه انداختند.اهل بیت نگران امام زمان خود بودند. ناگهان اسبی از دور دیده شد.هرچه نزدیک تر می آمد سپیدی همراه با سرخی اش نمایان تر و بی سواری اش معلوم تر می شد.اهل حرم خوب فهمیده بودند بی امام شدند، دور اسب حلقه زدند و خاک بر سر و روی خود می ریختند.در همین لحظات پر از غم ناگهان اسب به حرکت افتاد.گویی بوی سوارش را احساس می کرد.بی صبرانه رفت و گرد و خاک چهارده قرنه را کنار زد و به صحنهء نبردی رسید.تعداد یزیدیان زیاد بود اما ایمان حسینیان مثل موج های دریا قدرتمند و زنده بود.دوباره به اطراف نگاه می کرد.از حرکت گوشش معلوم بود که ندایی آشنا به گوشش میرسید ندای هیهات من..... .باز بی تاب شد و شیعه کنان گرد و خاک سی ساله را کنار زد و به جایی رسید که بویش با بوی حسین (ع) آمیخته بود.کسانی در حال دفاع بودند. در وطن خود نبودن اما مثل خانه شان دوستش داشتند،به یاد لحظاتی افتادم که حسین ین علی (ع) ندای هل من.... سر می داد.دوباره بی تاب شد و حرکت کرد تا با کاروان حسین در خیابان ولیعصر تهران همراه شد.روز عاشورا خیابان ها پر  از عزادار بود، هر چند که یک  بار حرمت عزا شکسته شد. این بار اسب نقش اصلی خودرا بازی می کرد.مردم دور بر خیابان حلقه زده بودند و داستان آن ظهر را از چشم اسب می دیدند.همان ظهری که مردم  امام زمانشان را تنها گذاشته و دست یاری او را پس زدند.

۲۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

طمع گندم(شب نهم)

بسم الله الرحمن الرحیم

گمانم نیمه شب بود،همه به فردا فکر می کردیم برخی دو دل بودند و برخی در فکر جمع کردن غنائم.در حال و هوای خودم بودم که ناگهان از خیمه ابن سعد فرمان آمد که باید همراه آنها به سمت حسین بن علی رویم تا آنها با هم ملاقات کنند،ماه را در شب دهم آن قدر سرخ ندیده بودم.دو دسته به هم رسیدیم،فکر می کنم هر دو طرف بیست نفری بودیم.حسین بن علی  و ابن سعد به هم نزدیک شدند و شروع به حرف زدن کردند اما با آن سکوت شب صدایشان را ما هم می شنیدیم.حسین بن علی می گفت:ابن سعد به دین بازگرد و دست از این ظلمت بردار،عمر می گفت:اگر با تو باشم خانه خراب می شوم،حسین گقت:خانه ای بهتر به تو می دهم.عمر هم  همین طور از زن و زندگی و اموالش حرف می زد وبهانه می آورد،حسین حرف های او را شنید و قصه را تا آخر خواند و نا امیدانه و با نگاهی پر افسوس و حرف به ما، بازگشت.به خدا قسم نه من بلکه همه می دانستیم که حسین حق است اما چشم هایمان را بر روی حقیقت می بستیم.

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

آن سه نفر(شب هشتم)

بسم الله الرحمن الرحیم

شهر شلوغ شده بود.همه از یک نامه حرف می زدند.مردم در مرکز شهر جمع شده بودند تا نامه قرائت شود.ناگهان بزرگ بصره با آن قیافه دین داری و رد مهر روی پیشانی آمد ونامه  را خوانددر آن جمعیت و آن همهمه که صدا به صدا نمی رسیدبالاخره نامه خوانده شد و همه از موضوع نامه با خبر شدند:حسین بن علی به یاری نیاز دارد. اما کسی به روی خودش نیاورد.همان افرادی که خود را نزدیک و یاور پیامبر می نامیدند جواب های سردی به  آن نامه  دادند.به خانه آمدم.رو به عبیدالله کردم و گفتم:از نامه حسین با خبری؟گفت: آری،گفتم پس چه کنیم.رو به پدر کرد.همین که خواست از او کسب اجازه کند پدر گفت:هر سه با هم به کمک پسر علی می رویم،بروید وسایل سفر را آماده کنید.از خانه بیرون آمدیم وقتی خواستیم از شهر خارج شویم ناگهان احنف بن قیس جلوی راه مان سبز شد و با خنده رو به من کرد و گفت:چه شده عبدالله بن یزید.آیا غنیمت های جنگ چشم های شما را کور کرده یا واقعا می خواهید دعوت حسین را اجابت کنید.پدرم نگاه معنی داری به او کرد و گفت برویم، دیر می شود.

 

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

از قفس رها شده(شب هفتم)

بسم الله الرحمن الرحیم

در کار های مهم حر،همراه او بودم از حرکت های سیاسی گرفته تا نظامی این بار هم با دو دلی که داشتم همراه او شدم.چند ساعتی در دارلاماره بودیم ، قرار بر این شد که حر فرماندهی هزار نفر را قبول کندو راه را بر حسین ببند.نه من بلکه حر هم فکر نمی کرد که ماجرا جدی باشد،فکر می کردیم وظیفه ما ترساندن حسین بن علی است .نمی دانم در کدام منزل بود«قصر بنی مقاتل»یا«شراف»به هر حال به کاروان حسین رسیدیم و راه را بر آنها بستیم.قضایا زیادی دراین  بین به وقوع پیوست.حسین را تا کربلا همراهی کردیم و در آنجا فرود آمده و به لشکر پسرسعد پیوستیم.آن روز ها حال هوای حر برایم نا مفهوم بود.صبح عاشورا که رسید،حسین به نزدیکی لشکر ما آمد و سخنانی گفت اما سپاه سروصدا می کرد تا هم به او بی احترامی کند و هم صدایش را کسی نشنود.در همین حوالی حر به بهانه آب دادن به اسبش از ما دور شد چند دقیقه بعد سواری را دیدم که با عجله به سمت سپاه حسین می رود با کمی دقت در  سوارکاری اش فهمیدم که حر است زیرا او در اسب سواری تک بود.دوان دوان به سمتش  رفتم و می گفتم :حر،حر.بعد از چند قدمی به من نگاه کرد و با نگاهی حسرت آمیز از من خداحافظی کرد و مانند پرنده ای  از قفس رها یافته به سمت خیمه های حسین  رفت و به آنها پیوست.

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

زهیر(شب ششم)

بسم الله الرحمن الرحیم

سفر های زیادی را با زهیر رفته بودم.اما این یکی فرق می کرد چون نشست و برخاستمان به خودمان بستگی نداشت.هر وقت حسین فرود می آمد ما حرکت می کردیم و هر وقت او حرکت می کرد ما فرود می آمدیم که دست تقدیر آخر ما را به هم رساند و هر دو کاروان در یک  منزلگاه ایستادیم.همراهان چادر ها را برپا کردند و هنوز می خواستیم که غذایی بخوریم سواری از کاروان حسین آمد و گفت:مولایم حسین خواستار دیدار شماست.زهیر چند دقیقه ای به زمین خیره شده بود. می دانستم هر چه از او بخواهم برآورده میکند .ناگهان به او گفتم:آخر مرد تو را چه شده!پسر علی تو را خواسته تو تعلل می کنی.با صورتی پر از پرسش از جا بلند شد.دقائقی بعد با صورتی خندان بازگشت بی آنکه هیچ چیز بگوید رفت سر صندوقچه،گفتم دنبال چه می گردی گفت دنبال عقد نامه مان می گردم.نمی خواهم بعد از من به تو ظلم و ضرری برسد.مات و مبهوت مانده بودم با خودم گفتم :آخر مرد زندگی من اینگونه نبود.گفتم: میان تو و حسین چه شد؟جواب داد: باحسین همراه می شوم بعد به سراغ یارانش رفت و گفت:اگر می خواهید،با ما همراه شوید.اما آنها سهم شان را از بار برداشتند و رفتند،ما هم به کاروان حسین پیوستیم گویی کوه هایی را از رو به رویم برداشته بودند می توانستم بهشت را ببینم.

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

پسر عدی بن حاتم(شب پنجم)

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی که شنیدم که حسین بن علی به یاری نیاز دارد.سریع  وبی آنکه تعللی بکنم اسبم را زین کرده و به سوی مکه رفتم.نمی دانم در کدام منزل به هم رسیدیم اما یادم هست که حسین چه استقبال گرمی از من کرد.وقتی استراحت می کردیم از بقیه شنیدم که امام دنبال کسی می گردد که راه بلد بوده تا از بیراهه به سمت کوفه برود.به نزد او رفتم و به او اعلام کردم که راه را می شناسم امام با خوشحالی که در صورت داشت گفت: وقتی حرکت کردیم جلو برو و کاروان را هدایت کن.راه افتادیم . روز ها به تندی می گذشت.چند روز بعد که به قبیله ام نزدیک شدیم از امام اجازه گرقتم تا به خانواده ام سر زده و به آن ها خرجی بدهم، امام اجازه داد اما با تاکید گفت:طرماح زود برگردی. از لهن حرف زدن و چهره امام می خواندم که به یاری من نیازمند است وحال و روزش بسیار مظطر.با وجود دو راهی که در قلبم داشتم به سمت خانواده ام رفتم.چند روزی در آنجا ماندم و به آنها کمی پول دادم . نمی دانم چرا ولی غمی نا شناخته فلبم را می فشرد،روز شبم جابه جا شده بود طاقت نیاوردم و به سمت حسین راه افتادم.دلم مثل سیر و سرکه می جوشید دنبال خبری از کاروان حسین بودم دنبال کسی می گشتم تا از او خبری،حتی کوچک داشته باشد. به روستایی رسیدم .مردی را پیدا کردم کردم بی مقدمه از او پرسیدم:ایا از کاروان پسر پیامبر خبری داری؟سری تکان داد و گفت:حسین و یارانش به شهادت رسیدند... .انگار تمام دنیا بر سرم ریخت.پاهایم سست شد و افتادم با خودم گفتم چه کردی پسر عدی بن حاتم،چه کرامتی را از دست دادی.همین طور اشک می ریختیم و حسرت می خوردم.

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

ترس جانبازی(شب چهارم)

بسم الله الرحمن الرحیم

راه زیادی آمده و از مکه بسیار دور شده بودیم که بالاخره به منزلگاه قصر مقاتل رسیدیم.هنوز چکمه ها را از پایم در نیاورده بودم که امام مرا  احضار کرد و فرمود:به خیمه پسر حر جعفی برو و او را به همراهی ما دعوت کن.اسبم را زین کرده و به سوی خیمه اش تاختم.داخل خیمه شدم، حال و احوالی از او پرسیدم و ماجرا را  تعریف کردم.بعد از کمی من و من کردن بهانه آورد و گفت:من از کوفه به این خاطر بیرون آمدم که با حسین نباشم چون در کوفه برای او یاوری نیست.وقتی به خیمه آمدم وحرف هایش را برای امام بازگو کردم  امام حال خاصی به صورتش گرفت. با امام  و چند تن از یاران دیگر به سمت عبیدالله بن حر جعفی رفتیم .امام پس از گفتگو درباره اوضاع کوفه از او خواست تا با آب توبه خطا های گذشته را بشوید اما او باز هم بهانه آورد و این کرامت و توفیق را رد کرد وگفت:من که نمی توانم با تو همراه شوم اما حاضرم اسب زین شده و شمشیر برانم را به تو ببخشم.اما مایوسانه و با ناراحتی فرمود:اسب و شمشیرت برای خودت ما یاری و فداکاری خودت را می خواستیم اگر حاضر به جانبازی نیستی ما به مال تو نیازی نداریم.وقتی می خواستیم از خیمه خارج شویم، خدا می داند که برای آن حر آلوده به گناه چه قدر حسرتی خوردم.

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

حسرت طولانی(شب سوم)

بسم الله الرحمن الرحیم

گله آن روزها کم غذا شده بود.آب و علوفه مهیا بود اما از خوردن آنها خبری نمی شد.به صحرا رفته بودم تا در فرات تنی به آب زده و خستگی چند روزه را برطرف کنم.هنوز به فرات نرسیده گرد سواری را دیدم صبر کردم تا نزدیک نزدیک تر شود.آری حبیب بود.حبیب بن مظاهر اسدی سلام احوالپرسی کردم و جویای قصد آمدنش شدم گفت:صبر کن باید همه باشند.در راه رفتن به روستا با خودم خدا خدا می کردم تا حبیب با ضرغامه بن عمر جنگ و جدلی راه نیاندازد.وقتی به روستا رسیدیم رفتم و قوم را جمع کردم بعد حبیب آمد و گفت:بسم الله ... .ای بنی اسد.ای هم قومی های من .امام زمانمان تنهاست و به کمک ما نیازمند.من به او پیشنهاد دعوت شما را دادم و او قبول کرد ایا آماده ی یاری پسر علی هستید؟... .فردی در میان جمعیت بلند شد و گفت: جانم  به فدای او من آماده ام... و یکی یکی همین را تکرار کردند وراه افتادیم.در میانه ی راه گرد و خاک لشکری را دیدیم.لشکر عمر بن سعد بود. آری خود ضرغامه بن عمر بود که حرکت ما را به آنها اطلاع داده بود.بنی اسد خواستند برگردند ولی حبیب جوش آورد و گفت:حسین تنهاست... .وقتی دید که کسی در برابر عمر بن سعد مقاومت نمی کند از معرکه فرار کرد و به سوی کربلا رفت آری خود را از حسرتی طولانی نجات داد.

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

سوی بهشت(شب دوم)

بسم الله الرحمن الرحیم

اوضاع کوفه نابسامان بود.هنوز حرف هایی که مسلم روبه روی دارلحکومه گفته بود در گوش مردم می پیچید.حبیب هم  از ترس عبیدالله بن زیاد در بین عشیره اش پنهان شده بود.روز ها و ساعت ها  به کندی می گذشت که یک روز صبح صدای کوبیده شدن در به گوشم رسید .حبیب رفت و در را باز کرد.پیکی بود با چهره ای پوشیده.بعد از چند دقیقه با صورتی سرخ و دستی لرزان آمد و گفت :حسین مرا به یاری خواسته .عشیره دوروبرش را شلوغ کردندو جویای تصمیم او شدند.قیافه حبیب با همیشه فرق داشت،می گفت: من پیرم و عیال وار مرا چه به جنگ با پسر سعد.وقتی آنها رفتند همسرش رو به او کرد و با گریه گفت:پسرعلی دست یاری به سوی تو کرده و تو آن را رد میکنی بعد حبیب  وقتی از همسرش مطمئن شد با احتیاط او را از نیت خود  با خبر ساخت و رو به من کرد و گفت: از بیراهه برو به سمت مکه و  آن جا با اسب منتظر من باش تا با  مسلم بن عوسجه بیایم.وقتی آنجا منتظر بودم بلند دعا می کردم که ارباب نیاید و من خود به یاری امام زمانم بروم که ناگهان حبیب صدای من را شنید و با هم سوار بر یک اسب به  یاری حسین نه به سوی او که به سوی بهشت رفتیم.

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

شوق یعقوب(شب اول)

بسم الله الرحمن الرحیم

گرد وخاک شهر را برداشته بود.مکه میزبان سوارانی بود که خروار خروار نامه هایی از کوفه می آوردند.بزرگان مکه به دیدار حسین بن علی میرفتند.یک بار با آنها همراه و وارد خانه حسین شدم.ابتدا ثنای حسین را می کردند و خود را دست و بازوی امام نام می بردند.بعد تلاش می کردند تا حسین را از تصمیم خود منصرف کنند.می گفتند کوفه همان شهری است که پدرت در آن ضربت خورد و برادرت تنها گذاشته شد.اما او از یک دعوت حرف می زد.می گفت:جدش را در خواب دیده و او گفته  خداوند دوست دارد تو را شهید ببیند.روزها می گذشت و  تعداد نامه ها بیش تر می شد.تا آن روز که حسین قصد رفتن کرد.مردم جمع شده بودند تا  او را بدرقه کنند.حسین بر بلندی رفت و گفت هر کس آماده است خون خود را در راه ما نثار کند با ما بیاید به خدا قسم شوق من به دیدار گذشتگانم(پدر مادر برادر)مانند شوق یعقوب به دیدار یوسف است.از حرف هایش بر می آمد که از آینده خود با خبر است اما مهم آن خواب و آن دعوت بود.

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

مشعل المپیک در پیاده روی اربعین

مسئولان برگزاری المپیک، مسیر حرکت مشعل المپیک 2016 را طوری انتخاب کردند که در این مسیر زیبایی‌های برزیل و فرهنگ متنوع آن وجود داشته باشد.

یونیفرم رسمی حمل مشعل تی‌شرت سفیدرنگ و شلوارکی با حاشیه‌های زرد و سبز است. مسئولان برگزاری ریو معتقدند که سفید نشان دهنده صلح و اتحاد، زرد نشانگر مشعل المپیک و سبز یادآور پرچم برزیل است.

***

عدّه‌ای از مردم به خاطر کم بودن حقوق‌شان تحصّن می‌کنند و مقابل یک اداره یا بانک چند روز می‌نشینند و غذا نمی‌خورند تا اعتراض‌شان را به گوش وزیر یا رئیس جمهور برسانند. یا مثلاً توی اتفاقات سال 88، کسانی که زندانی شده بودند تحصّن می‌کردند و یک هفته شاید هم بیشتر غذا نمی‌خوردند. عدّه‌ای مسیری را پیاده‌روی می‌کردند و یا راهپیمایی انجام می‌دادند تا فریادشان را به گوش دیگران برسانند.

***

به نظر شما این‌ها چرا این کار را می‌کنند؟ چرا تحصّن می‌کنند؟ چرا یک مشعل ساده‌ی المپیک دست به دست در کل دنیا می‌چرخد و افراد زیادی آن را با پای پیاده حمل می‌کنند حتّی بالای قلّه‌ی اورست.

بعد وارد هر منطقه و کشوری که می‌شود کلّی تجلیل و خسته نباشید و ... برایش برگزار می‌کنند؟! مگر این مشعل المپیک چیست که باید پای پیاده روانه‌ی مقصد بشود؟ خب سوار هواپیمایش کنند تا در عرض نیم ساعت به مقصد برسد. اگر این مشعل بدون سر و صدا به مقصدش برسد مشکلی پیش می‌آید؟

یعنی آن وقت دیگر المپیک چیزی جهانی نمی‌شود؟ آن وقت کلّ دنیا خبردار نمی‌شوند که المپیک در راه است و ... ؟ معلوم است که نمی‌شوند.

مساله همین سر و صدا است. مساله همین رساندن به گوش عالم است.

ولی چرا کسی به مشعل المپیک خرده نمی‌گیرد ولی به پاهای برهنه‌ی مسیر نجف تا کربلا و یا سبزوار و شاهرود و تهران و ... تا مشهد ایراد وارد می‌کنند و هزار شبهه برایش می‌سازند؟! چرا؟! با اتوبوس و هواپیما به مشهد و کربلا می‌شود رفت ولی مشعل المپیک را نمی‌شود با هواپیما و کشتی و اتوبوس برد؟! معلوم است که نمی‌شود، به همان دلیل بالا.

تا به حال به این فکر کرده‌اید که این پیاده‌روی‌ها جدای از رشد معنوی که برای هر فرد دارد چه تاثیری را در جهان می‌گذارد؟

کمی به مشعل یالثارات الحسین و دادخواهی از مظلومان و پابرهنگان عالم در مسیر پیاده‌روی کربلا یا مشهد فکر کنید.


متنی گرفته شده از پاورقی(حمید اسماعیل زاده)

۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

خاطره یک شب پر ا زشهاب

هر سال در 21مرداد زمین در موقعیتی قرار می گیره که نسبت به اوقات دیگر سال بیش تر شهاب دیده میشه .ما هم از این با خبر هستیم و هر سال به جایی تاریک و دور از شهر و آلودگی نوری می ریم تا کمی عظمت خدا رو ببینیم اما امسال با سال های دیگه فرق می کرد.

ادامه مطلب...
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۲۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

خاطرات آخرین روز کاروان در مسیر بندگی(سال 23)

تو متن قبلی فلسفه کاروان 23ساله پایگاه شهید شجیعی سبزوار رو نوشتم.اما تو این متن می خوام خاطرات تقریبا یک روزه بین الحرمین خراسان رو بنویسم.

ادامه مطلب...
۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۲۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

آرامگاه شهدا سبزوار

اثر محمد دارینی

۲۱ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۵۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

انتظار

انتظار

۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

فلسفه کاروان در مسیر بندگی

   ظهرعاشوراست همه به گرد ضریح سلطان می گردند.همهمه ای برپاست.پدری فرزندش را بر روی دست می گیرد و به ضریح می رساند.عاشوراست و بوی شهادت بر مشام می رسد،شهادتی مظلومانهدر ساعت«14:26»سی ام خرداد1373«ظهر عاشورا» با انفجار بمب در حرم امام رضا(ع)این بار مشهد کربلا و دارشفاء قتلگاه،قتلگاه 26شهیدکه درخون می غلتند انگارخودامام آنها را بدرقه کرده.خبر به سرعت در دنیا می پیچد وتیتر اول روزنامه ها می شود«جنایتی بزرگ در قبال جامعه مسلمین»مردم لباس سیاه بر تن شهرشان می کنند.چهل روز می گذرد امٌا هنوز زخم ها تسکی نیافته و حرم هنوز بوی خون می دهد.کاروانی کوچک از پایگاه شهید شجیعی سبزوار از شهرشان حرکت کرده و پای در مسیر بندگی گذاشتندتا بر روی این غم مرهمی بگذارند و اعتراض خود را به همگان برسانند.کاروان بی حاشیه نیست و تعدادی نا آگاه عاشقان سلطان را ملامت می کنند

۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۴۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki

اول بسم الله

سلام

۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
mohamad khaki